شب دهم محرم
موضوع مبحث: آثار و برکات اطاعت و بندگي خداوند
يکي از آثار اطاعت و بندگي خداوند اين است که آدم رو محبوب دلهاي ديگران ميکنه. چون آدمي فطرتا دوست داره که عشق بورزه و بهش عشق بورزن.
قرآن مي فرمايد که يکي از امتحانات سختي که خداوند در مورد حضرت ابراهيم به کار برد اين بود که نود سالش بود و صاحب فرزند نمي شد و خدا يک اولاد در اين سن به ايشون داد. اسمائيل شير خوار بود و خدا به اسماعيل گفت که با هاجر اين بچه رو بيار تو اين بيابون لم يزرع که امروزه همين مکه است. مکه هيچ سکنه نداشت و هرچه چشم کار مي کرد بيابون بود. گفت اينا رو بيار اينجا بزار و خودت برو پيش اون يکي خانمت تو بيت المقدس که ساره بود. اين مادر و پسر رو آورد و در اين سرزمين رها کرد و رفت که چشمه زمزم شد و قصه اش رو مي دونيد. بعد در قرآن ميگه که وقتي داشت با اينا وداع مي کرد و مي رفت اشک تو چشماش جمع شد ولي پاي اين امتحانات ايستاد. گفت رب اني اسکنت ذريتي بواد غير ذي زرع. گفت امر کردي که من زن و بچم رو بيارم جايي که نه آب داره و نه گياه داره و اينا رو اينجا اسکان بده و من اينکار رو کردم و نماز اقامه کنم. چون هدفشون اقامه نمازه. ظاهرا به نظر مي ياد که اگر انسان بخواد رو به معنويت بکنه بايد از زرق و برق دنيا خودش رو تهي بکنه. مکه هم همينطور است. ميگه اگه ميخواهيد اعمال رو انجام بديد 2 تا پارچه به خودتون ببنديد. بعد هم بياين تو بيابون. مثلا در شب مشعر خاک است و معنويت در آنجا گل ميکند. قديمها چراغ هم در معشر نبود و نور مهتاب بود و خاک و خدا. و چه حالي .داره اون شب. و اين معنويت به خاطر اينه که انسان به زرق و برق دنيا پشت مي کند. سپس در قرآن آمده فجعل افئده من الناس تهوي اليهم. يعني خدايا يه دلهايي رو از مردم ديوونه اينها کن. و اينکه ميبينيد محبت امام ها تو دلهاست، يکيش بخاطر اون فداکاري حضرت ابراهيم است و دعايي که کرد. گفت خدايا ذريه ام رو آوردم و تو اين بيابون لم يزرع گذاشتم، بخاطر اين ذريه من رو محبوب دلها کن. الان جوونها از اين هيات به اون هيات و تو سر و سينه شون رو ميزن و گريه ميکنن. کي اين محبت رو انداخته تو دل اينها؟ همون دعاي فجعل افئده من الناس تهوي اليهم. سير هم نمي شن. آقاي سازور ميگفت من پاي عشق اينها کم آوردم. اينها ميزنن و من مي برٌم. در عمليات هم مجتبي باقري مي گفت ديدم يکي تو عمليات پوتين هاش رو در آورده و ميدوه و ميگه بس که دويدم عقب قافله، پاي مرا... اصلا عشق ديوونه اش کرده و ميگه چرا بچه هاي امام حسين اونجوري باشن و من با پوتين باشم و يه خار هم تو پاهام فرو نرود. شايد شما اسم اينها رو بزاري جنون و من هم بزارم جنون. اما ميخوام بگم عشق امام حسين ديگه به جنون کشيده بعضي ها رو. مقدار عشق از طاقت روح بيشتره. يعني روح ديگه نميتونه اين عشق رو طاقت بياره. ما کان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا حنيفا مسلما. اون موقع ميگه نه يهودي بود و نه نصراني بود و بخاطر اين ابراهيم رو بنيانگذار توحيد لقبش دادن. اين ميگه دلهاي مردم رو شيفته ذريه من کن. چون اينها ميخواستن آبرو رو هم خرج خدا کنن. حسين اين محبت رو مگه خرج خدا نکرد؟ جايي ايراد دارد که شما محبوب دل مردم بشي و اون رو خرج دنيات کني. پيغمبر ميگفت لا اسئلکم عليه اجرا يعني من از شما هيچ پاداشي نمي خواهم. الان چقدر جوون رو محبت امام حسين داره هدايت ميکنه.
داستان رسول ترک: رسول ترک رو ببينيد که از کجا مي آوردش به کجا؟ ... کتاب رسول ترک منزل ما هست. اين لات بود. باج بگير بود. تلکه بگير بود تو بازار. چقدر نوچه داشت و بسيار گردن کلفت بود. عکسش هم هست که الان هم نگاه کنيد اصلا ميترسيد از همچين چهره اي. شايد بيش از 2 متر قد داره و شونه هاي ستبر. همه بازار ازش ميترسيدن. اما امام حسين هم دوست داشت. يه روز اومد يه تکيه اي، اهل اون هيات شرمشون اومد که رسول ترک اومده تکيه اونها. گفتن اين لاته باج بگيره و بدآموزي داره و جوونها رو به راه بد ميکشونه. هرکي هم ببينه رسول ترک مياد تکيه ما ديگه نميزاره بچش بياد اينجا. ميگه اونجا محل لات هاست و باج بگيرهاست و نمي ريم اونجا. اومدن به مدير هيات گفتن آقا شما مدير شدي که نبايد فقط رياست کني. بايد بري جلوش رو بگيري و ازشم نترسي و بهش بگي من راضي نيستم تکيه ما بياي. هيچ کس راضي نيست بياي. برو يه تکيه ديگه. اين همه هيات تو اين شهر هست. هيچ کس جرات نمي کرد بهش حرف بزنه. اصلا يه هل ميداد شايد يارو سه بار کله ملق مي زد. چطور ميشه به يه همچين آدم بي کله اي همچين حرفي بزنه. مگه تکيه مال کسي هست؟ مگه حسين مال کسي هست؟. اما مديره رفت اينو گفت و گفت آقا رسول ميخواي ناراحت هم بشي يا نشي من اينو ميگم. شما تکيه ما نيا. شما که مياي اينجا هم براي جوونها بد آموزي داره و هم مردم ديگه نمي زارن بچه هاشون بيان اينجا. پرچم امام حسين از رونق مي افته. يخورده سرش رو انداخت پايين. گفت اِ بيام تکيه اينجا از رونق مي افته؟ برو بياش از بين مي ره؟ گفت آره همينطوريه. برو ببين پشت سرت چي ميگن. ميگن رسول ترک خواست اينجا بره بچه هاتون رو نفرستين. گفت عجب، پس من از فردا نمي يام. گفت خوب برو يه تکيه ديگه. گفت نه چون من ميخوام پرچم امام حسين رونق بگيره. ببينيد آقايون. جوان مردي رو ببينيد. حالا يکي نميتونه منبر بره يا مداحي کنه يا قرآن بخونه، حاضر نيست هيچ رقمه جاش رو به يه نفر ديگه بده. ميگه من تا آخر بايد بيام. يکي صدا نداره حاضر هم نيست جاش رو بده به يه جوون. رفت خونش نشت و گفت من ديگه خونه مي شينم چند تا يا حسين ميگم و اشک مي ريزم. قهر کرد و رفت. هنوز سحر نشده بود که رئيس هيات اومد در خونه رسول ترک. يعني هنوز اذان صبح نگفته بودن. در زد رسول از خواب بيدار شد. گفت اين موقع شب. صبح مي اومدي. گفت نه ديگه طاقت نياوردم تا صبح صبر کنم. گفت چطور؟ گفت من آرزو دارم کربلا برم و نرفتم. مدير هيات گفت ديشب خواب ديدم کربلا هستم. اومدم که وارد شم ديدم يه خادمي اومد جلو من رو گرفت و گفت صاحب اين قبر گفته اين آقا حق نداره پاشو تو اين حرم بزاره. گفتم چرا؟ من که رئيس هيات هستم. اين همه زحمت ميکشم و از جان و مالم خرج مي کنم. گفت نه، اون سگ ما رو از خونمون بيرون کرده. سگ ما رو! بعد مگه تکيه مال اونه؟ امام حسين هر کي رو بخواد جواب ميکنه ديگه. اگر نخواد شما بيايد مگه براش کاري داره. من نبايد بگم شما نيا که. الان امام حسين دوست نداشت شما بيايد. قلبت دست امام حسينه و همين رو برش مي گردونه. ميگي حالا امروز خسته ام. فردا صبح مي رم و نگهت مي داره تو خونه. مگه براي امام حسين کاري داره؟ اينايي که اومدن يعني امام حسين هنوز باهاشون کار داره. يه شب گفتم که معلومه هنوز با ما آشتيه. هنوز با ما کار داره. وگرنه شما ميدونيد خيلي با ما بودن الان اصلا هيات نمي يان. کي اينا رو ردشون کرده؟ همين امام حسين ردشون کرده است. ديگه نمي يان. يا مقلب القلوب. اوني که دلها دستشه، ميگه مگه خونه تو بوده بيرون ميکني؟ الان اينجا خونه آقاي نعمتي نيست. وقتي پرچم زد، خونه حضرت زهراست. بله حالا فردا شب بيايد، خونه آقاي نعمتيه. هرکي پرچم زد و در خونش رو باز کرد يعني اينجا خونه حضرت زهراست. من اينجا رو دادم براي حضرت زهرا. اينو که گفت اين رسول ترک ترکيد. گفت عجب. ديگه کاري نميکنم اربابم بياد منت شما رو بکشه. ديگه کاري نميکنم اربابم بياد جلوي شما گردن کج کنه منو راه بديد. حسين براي من مياد رو ميندازه. توبه کرد. شما بريد تو اين کتاب بخونيد به کجا رسيد. کارش به جايي رسيد که حاج شيخ رضاي سراج هرجا منبر داشت زنگ ميزد به رسول ترک ميگفت بيا اينجا بشين. جايي هم که مي رفت انقدر مجلس گرم ميشد که ديگه نميشد جمعش کرد. ميگن يکي از منبري هاي بزرگ بعد از نماز ظهر تو ماه رمضون منبر رفت تو مسجد حاج عزيز الله و گفت اينجوري نيست که مشکي بپوشي و هر کاري بکني. اينجوري نيست پيرهن مشکي بپوشي و هرگناهي بکني و شروع کرد آيات عذاب رو خوند. کي؟ بعد نماز ظهر و عصر. اين وقتي صحبت هاش تموم شد رسول ترک بلند شد و گفت من يه سوالي ازت دارم. تو اينهايي که گفتي مگه عباس اونجا مرده که ما لنگ باشيم؟ آقا ميگن اينو يه جوري گفت که تا اذان مغرب مردم داشتن اونجا گريه مي کردن و نمي رفتن افطار. گفت پس تو بگو اونجا عباس چکار ميکنه که سينه زن امام حسين لنگ باشه؟ عاشق هاي امام حسين اونجا لنگ باشد؟ از عرفاي بزرگ شد. چقدر از اينها رو امام حسين آورده و با خدا آشتي داده؟
وقتي امام حسين متولد شد قنداقه اش رو دادن رسول خدا. انقدر گريه کرد. قبلش براش گريه کردن، ولادتش گريه کردن. شهادتش گريه کردن. تا خدا خدا هست براش گريه کردن. ان شاء الله تو بهشت هم جمع ميشيم براي حسين ابن علي گريه مي کنيم. چونه حسين رو مي برد بالا و زير گلوش رو مي بوسيد. فاطمه زهرا گفت يا رسول الله. هر کي صاحب نوه مي شه شادي مي کنه. گفت نه چون اين حسابش با نوه هاي ديگه فرق مي کنه. گفت چطور؟ گفت آخه اين بچه رو بين دو نهر آب با لب تشنه سرش رو از بدنش جدا ميکنن. مادر چي ميگه؟ گفت يا رسول الله آدم با چه دلخوشي بچه اش رو بزرگ کنه؟ بچه بزرگ کنه بره زير سم اسب؟ بچه بزرگ کنه سر از بدنش جدا کنن؟ خدا راجع به حضرت زهرا ميگه وضعته امه کرها و حملته امه کرها. يعني حملش هم ميکرد کراهت داشت. يعني با رغبت حمل نمي کرد. مي اومد مي گفت يا رسول الله من نمي دونم اين بچه اي که تو رحم منه چيه؟ گفت چطور؟ گفت از وقتي که حامله شدم هرچي آب ميخورم عطشم برطرف نمي شه. بي بي هر چي آب مي خورد اين بچه مي گفت تشنه ام. بعد هم که متولد شد هر چي آب به امام حسين ميداد تشنه بود. شب ها کوزه بالاي سرش مي زاشت. هر شب. مادر بچه هاش رو مي شناسه. وقتي هم که از دنيا مي رفت اميرالمومنين رو صدا زد و يکي يکي خصوصيت هاي بچه هاش رو ميگفت. مثلا ميگفت حسن غصه هاش رو توخودش مي ريزه. هواي حسن رو داشته باش. دق نکنه. زود پير نشه. چون حسن ابراز نمي کنه. بعد ميگفت حسين شب ها تشنه مي شه. آب بالاي سرش بزاري ها. گاهي مي گفت من نمي دونم يا رسول الله گاهي اين بچه از توي رحم صدا مي زنه انا الغريب. گاهي هم صدا مي زنه انا المظلوم. اما رسول الله گاهي يه چيزي مي گه جگرم مي سوزه، گاهي صدا ميزنه انا العطشان. اين کي است آخه اين بچه. وضعته امه کرها و حملته امه کرها. پيغمبر فرمود که دخترم خون حسين تو درخت دين رو تقويت ميکنه. بعد گفت حسين تو انقدر آدم ها رو مياره با خدا آشتي مي ده. علم هدايته. مصباح الهدي و سفينه النجاه. تو دنيا چقدر رو هدايت ميکنه. تو آخرت چقدر رو شفاعت ميکنه. چقدر به برکت حسين تو با خدا آشتي ميکنن. صاحب بارگاه ميشه. از همه جاي دنيا آرزو ميکنن يه شب تو بارگاهش باشن. تو آرزو نداري يه شب کربلا باشي؟ خدايا داغ کربلا رو به دل ما نزار. انقدر گفت تا بي بي گفت راضي شدم. اما رسول الله يه سوالي ازتون دارم. آيا اون موقع که شهيد مي شه شما هم باهاشون هستي؟ گفت اگه من بودم که غريب نبود. گفت علي هست؟ گفت اگه علي بود که غريب نبود. گفت من هستم؟ گفت اگه تو بودي که غريب نبود. گفت پس کي براي حسين من گريه مي کنه؟ کي براش اقامه عزا مي کنه؟ پرده رو کنار زد پيامبر. شماها رو نشون داد. گفت مردهاشون ميان در آخر الزمان مثل زن جوون از دست داده جيغ ميکشن. نعره ميکشن. بخدا من ميخوام بگم زن جوون داده هم اينجوري گريه نميکنه. من زن جوون داده هم ديدم آخه. بي بي ما چکار کرد؟ بي بي جان ميري امشب به داد زينب برسي؟ بي بي جان مي ري دخترت رو مدد کني؟ شما خسته اي ولي هرچي خسته باشي زينب از شما خسته تره. يه چيزي شما شنيدي اما اون ديده. شنيدن کي بود مانند ديدن. تا اين ها رو براش گفت گفت راضي شدم. تا اينها رو گفت دستهاش رو آورد بالا گفت خدايا نصف عبادت هام رو به گريه کن هاي حسين مي بخشم. فاطمه شما رو برد بين در و ديوار شريک کرد. گفت اون خوني که بين در و ديوار ريخته شد اونهايي که براي حسين ابن علي گريه ميکنن شريکن. رونق اين مجالس اينا هستن. بعد 1400 سال ميگي حسين و نعره ميکشي بخاطر اينه که خون فاطمه داخلشه. اون بچه اي که بين در و ديوار سقط شد داخلشه. علي هم دستش رو بلند کرد و گفت منم ثواب نصف عبادت هامو مي بخشم. ضربه علي في يوم الخندق، افضل من عباده الثقلين. اون محاسن خضاب شده امير المومنين توشه. تو همين جلساته. پيغمبر هم گفت منم نصف عبادتهامو مي بخشم، امام حسن هم سنش کم بود اما همينو گفت. ارباب ما هم شما رو تو کربلا شريک کرده. نصف کربلا مال گريه کناشه. خداوند جبرئيل رو فرستاد گفت خدا سلام مي رسونه ميگه شما بيشتر از من حسين رو دوست نداريد، کريم تر از من هم نيستيد، هرچي شما بدين، من چند برابرش رو مي دم به اونهايي که براي حسين گريه مي کنن. مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز، ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست. خيلي مجلس رسميه قدر خودت رو بدون. هرجا مجلس تشکيل مي شه امام حسين از ساق عرش اون مجلس رو نظر ميکنه. الان زير نظر امام حسين نشستي. يه خورده که ميگذره مادرش فاطمه رو صدا ميکنه. ميگه اينا الان مدتي نشستن و دارن براي من گريه ميکنن. يخورده ديگه که ميگذره اميرالمومنين هم مياد. رسول خدا هم مياد و امام حسن هم مياد. 5 تن جمع ميشن و امام حسين ميگه من دعا ميکنم و شما آمين بگين. يکي از چيزهايي که اينجا گيرت مياد، حسين ابن علي دعا ميکنه و فاطمه آمين ميگه. همه چي اينجاس.
متن روضه:
جوونها کمک کنين زينب رو امشب. امشب شب سختي براي زينب. ديشب عباس پاسداري مي داد، امشب زينب. بميرم براش. دور خميه ها ميگشت. ديشب عباس سياهي ديد و همش اخطار ميداد توقف کن. من عباسم. تهديد کرد. ديد اصلا اعتنا نمي کنه. يخورده جلو اومد ديد خواهرش زينبه. گفت خواهرم چرا نخوابيدي؟ من پاسداري ميدم شما بخوابي. گفت عباس کاري باهات دارم. فوري از اسب اومد پايين. گفت عباس شنيدم برات امان نامه آوردن؟ شب بيست و يکم ماه رمضون يادته عباس. يادته عباس امير المومنين دست حسين رو گرفت گذاشت تو دست تو گفت يه چيزي ميگم آويزه گوشت کن. تو پسر مني اما حسين پسر فاطمه است. کربلا پيش فاطمه منو شرمنده نکني ها. امشب کي پاسداره؟ امشب زينب. تو اين خيمه نيم سوخته. اين زن و بچه کتک خورده. اينا رو خواب کرده و داره دور خيمه پاسداري ميده. ديد يه سياهي داره جلو مياد. گفت سياهي جلو نيا اينا ديگه طاقت تازيانه ندارن. تازه خوابشون برده. چيزي هم تو خيمه ها نمونده غارت بشه. همه غارت شد. ديد اعتنا نميکنه. يوقت ديد مادرش زهراست. آه. تا يه آشنا ديد اومد بغل کرد. صورتش رو گذاشت رو سينه مادر. گفت مادر جات خالي بود غريب گير آورده بودن. شمشير دار با شمشير مي زد. نيزه دار با نيزه مي زد. اينايي هم که هيچي نداشتن سنگ مي زدن. گفت دخترم کجا جام خالي بود؟ منم وايساده بودم. منم بالاي گودال مي ديدم.
باز بگم:
يخورده شب گذشت گفت کلسوم بيا اين بچه ها رو بشمريم. 84 تا زن و کودک بودن. شمردن ديدن 2 تا کودک کمه. يوقت شما پسر گم مي کني، يوقت دختر گم مي کني. دختر ناموسه. يوقت روز گم ميکني. يوقت شب ميکني. يوقت يه جاي امن گم ميکني، يوقت تو صحراي کربلا گم ميکني. خدا ميدونه اين دوتا خواهر چقدر دويدن. آخر ديدن اين دوتا خواهر زير يک بوته دست ها رو انداختن گردن هم و جان به جان آفرين تسليم کردن.
بازم بگم:
راوي گفت ديدم خيمه ها آتيش گرفته و يه دختر 4 پنج ساله اي هم دامنش آتش گرفته. مي دوه تو اين بيابون و آتش گر ميگيره. راوي گفت دلم سوخت ميرم آتشش رو خاموش ميکنم. گفت اسبمو تاختم همينکه بهش رسيدم ترسيد. دستش رو گذاشت روي سرش گفت السلام عليک ايها الرجل. اين يعني چي که دستت رو بگذاري روي سرت سلام کني؟ يعني اينکه ديگه نزن. من طاقت ندارم. گفت از اسب پياده شدم و آتيش رو خاموش کردم. گفت مرد عرب آب همرات هست؟ گفت خيلي برام تازگي داشت ببينم بچه اي که 3 روزه آب نخورده با آب چه مي کنه؟ گفت يه ظرف آب بهش دادم. تا آب رو بهش دادم گفت گودال کدوم طرفه. گفت آخه بابام تا آخرين لحظه ميگفت جگرم. آه . باباي منو تشنه کشتن.....
برچسب: شب دهم محرم,شب دهم محرم 92 محمود کریمی,شب دهم محرم 93 محمود کریمی,شب دهم محرم 92,شب دهم محرم 92 کریمی,شب دهم محرم 93 کریمی,شب دهم محرم 92 میرداماد,شب دهم محرم 93 جواد مقدم,شب دهم محرم93,شب دهم محرم 93 سیب سرخی,
نویسنده: یونا زارعی